درباره نویسنده
شهرزاد شعر
و من زنم *** زنی که دلتنگیهایش را مادرانه برای دل دوستانش می سراید *** و من زنم *** زنی که شاعرانه همسرش را دوست دارد و عاشقانه دخترش را *** و من زنم *** زنی که فقط یک زن است.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • شهرزاد شعر
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • گر نروم نیستم ...
  • شرقی ترین شاعر دیار من ...
  • باد پاییزی ...
  • ... تا اطلاع ثانوی
  • ...شبگرد ،،، برگرد
  • ... نفسی
  • ... قضیه این است
  • ... و مرد
  • .... غزل فال شمایم
  • ... می رود از یاد
  • ... حسود
  • ... بادآورده آخر
  • ... سپید آمدی
  • !!! قلب گچی
  • .... به هر جهت
  • ... همین !!
  • .... پریدنی نبود دلم
  • یک شکستگی مفرط!!!
  • توپ قلقلی...
  • بگذارید بروم...
  • دزدکی...
  • بیست و ستاره سال تنهایی....
  • خودت باش...
  • تصمیم « 1 »
  • تازه وارد در من....
  • خدا در من حلول کرده است....
  • تنها تو را می خواهم و می خوانم....
  • رو سر بنه به بالین...
  • مرده بودم....
  • قفس کوچک استخوانی...
کلمات کلیدی مطالب
  • دل نوشته های خودم (٢٩)
  • مطلب خواندنی (٢٧)
  • (٢٤)
  • دکتر شریعتی (۱۱)
  • شعر (۱٠)
  • غزل (۸)
  • مولانا (٢)
  • دو بیتی (٢)
  • با عشق (٢)
  • حسین پناهی (٢)
  • شعر نو (٢)
  • محمد کاظم کاظمی (٢)
  • برای همسرم (٢)
  • غلامعلی شکوهیان (۱)
  • رضا عزیزی (۱)
  • مدار عشق (۱)
  • شعر نو(کافی) (۱)
  • مطلب خواندنی(دکتر چمران) (۱)
  • شعری از مهدی جهاندارا (۱)
  • قیصر امین پور نازنین (۱)
  • شعر(ای وای مادرم) (۱)
  • رضا سیرجانی (۱)
  • استاد شهریار (۱)
  • سهراب سپهری (۱)
  • بزرگان (۱)
  • سیمین بهبهانی (۱)
  • خدای من (۱)
  • رهی معیری (۱)
  • مرد (۱)
  • خدا (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
دوستان من
  • عاشقانه های فریاد
  • بخت بد را بین
  • خلوتگاه کوچک من
  • هنر من _ بارما
  • ما چترمان خداست...
  • درباره چت بهراد
  • ابرو باد
  • فصل ما
  • آب و آفتاب و آیینه
  • پروانه های بی پناه
  • صبوری...
  • صدسال تنهایی
  • نمازی
  • شادی دختر بهار
  • روزهای بی حواس
  • مرد بارانی.
  • تبسم های روشن
  • نگاتیو خیالی
  • صـراط علـــــــــــــــــــــــــــــــی حق نمسكه
  • انکه ویران شده از یار مرا می فهمد
  • آسمونی
  • عشق پرزده
  • یادداشت های دم دست
  • و خدایی که در این نزدیکی است
  • دستنوشته های (...)
  • طریق عشق
  • دلنوشته های گل برای باغبون
  • يخ بهشت با طعم شعر
  • عاشق بی معشوق
  • {دوستانه.کم اما پر محتوا}
  • ღ چشم بارانی ღ
  • ArAgOn (زبان آرام)
  • عاشقانه و غمگین
  • غریبه ای در شهر
  • عسلستان
  • تا شقایق هست زندگی باید کرد ....
  • وبلاگ تخصصی رایانه و IT
  • ☼ مهـــــــــر آفتـــــــــاب ☼
  • ترسیم عشق
  • دلشکسته
  • حرفی ساده برای شما
  • کلبه عشق
  • صدای احسان
  • دیوار کاهگلی
  • شب رویایی
  • هیچکده
  • قله کماس ، عشق من
  • وبلاگ میثم رودکی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



.
Upload Music
عاشقانه های غزل بارونی
رو سر بنه به بالین ... تنها مرا رها کن
گر نروم نیستم ...
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩۱/٢/٢٢

به نام دوســـــــــت

عاشقـــــــــانه هایم سرشارند از خاطـــــــــراتی که در این مدت همراهـــــم بودند

تلـــــــــــخ و شــــــــــیرین ؛؛؛ بودند .

بعضی ها را دســـــــــت چین با خود خواهــــــــــــم برد

بقیـــــــــــه را در زباله دانی این خانه خرابــــــــــه خواهم گذاشت ...

پیوست لینـــــــــکی و آدرس جدیــــــــــــدی نخواهم داد ؛؛؛

یاران غــــــــار و دوستان جانــــــــــی که در این مدت همراهــــــــم بودند و هنوز هم می خواهند همـــــــــراه بمانند ،

کامنت خصوصی بگذراند و اعلام دوستـــــــــــــی بفرمایند

در اولین فرصـــــــت خواهم آمد و آدرس جدید را کامنــــــــــت خصوصی برایشان به امــــــــانت خواهـــم گذاشت .

هیــــــــچ اجبار و هیـــــــــچ اصراری به وجود و حضور هیـــــــــــچ کس نیست ...

باشید خوشحـــــــــال خواهم شد ؛؛؛

نباشید دعاگویتــــــــــــان هستم ...

چون همیشــــــــــــــه :::

برقــــــــــــــــــــرار باشید

یا مشــــــــــــــــتاق.

نظرات ()



شرقی ترین شاعر دیار من ...
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩۱/٢/۱٥

آتش به جانم می  زنی شبگرد ، برگرد

آخر چرا باز آمدی ای مرد برگرد ....

...

این دوبیتی من رو بسیار دوست می داشت...

چند روز پیش در اوج ناباوری خبر از دست دادن عزیزی ما رو آشفته کرد ،مردی از دیار مهر و شعر و شاعری

استادی که همیشه چهره خندان و لبخند ملیحش از خاطرم پاک نمیشه

استاد قاسم شرقی یکی از شاعران توانای دیار ما بود که به دیدار حق شتافت .

دور از انصاف دیدم مطلبی برای بزرگداشت و ارج این عزیز در وبلاگم نگنجانم

رفت و مارو یکشنبه ها در آرزوی حضورمهربان و صدای گرمش باقی گذاشت .

یادت گرامی و روحت شاد شرقی ترین شاعر دیار من ...

نظرات ()



باد پاییزی ...
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩۱/۱/۳۱

مثل ابر بارنی ، مثل باد پاییزی

توی زندگیم آمد ، یک غم غم انگیزی

 

زد به باغ رویاهام ، عاشقی حرامم شد

یک هجوم سرتاسر فتنه و دل انگیزی

.

.

.

( شهرزاد شعر )

 

نظرات ()



... تا اطلاع ثانوی
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٥/٢٠

 

سلام به همه دوستان ؛؛؛

جهت اطلاع این وبلاگ تا اطلاع ثانوی آپ نخواهد شد .

خودم هم درست نمی دانم این اطلاع ثانوی ممکن است چه مدت باشد:

یک هفته  ، یک ماه ، یک سال .....

و از همه عزیزانی که به بنده لطف داشتند ،

سر زدند و نظرات ارزشمند دادند ؛ کمال تشکر را دارم.

به همه پیوندها سر خواهم زد ؛ اگر فرصتی مانده باشد .بای بای

نظرات ()



...شبگرد ،،، برگرد
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٥/۱٢

 

 

آتش به جانم می زنی شب گرد ، برگرد

  آخر چرا باز آمدی ای مرد  ، برگرد

یک شب مرا در بی کسی ها وا نهادی

اما کمی دیر آمدی ، برگرد ، برگرد ...

نظرات ()



... نفسی
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٤/۳٠

 

فاصله ام تا گور احساست

یک نفس است ؛؛؛

نفسی ....

که نفسم را بند می آورد !.

نظرات ()



... قضیه این است
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٤/۱۸

 

آیینه که می شوم ؛؛؛

به درد شکستن می خورم .

سنگ که می شوی ؛؛؛

به درد شکاندن .

قضیه این است ::

ما اصلا به درد هم نمی خوریم!.

نظرات ()



... و مرد
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٤/۸

 

- یک شب در انزجار زمان سرد شد ؛؛ و مَرد

آن طفلک همیشه پسر مَرد شد ؛؛ و مَرد

- در های و هوی کوچه تقدیر مثل باد ....

با گیس های غصه هماورد شد ؛؛ و مَرد

- دیگر حضور پنجره او را رقم نزد

 حالا سکوت ، همهمه ، آورد ، شد ؛؛ و مَرد

- خاکستر وجود خودش را به باد داد

بعد از خودش یکسره دلسرد شد ؛؛ و مَرد

- یک سال می شود که دگر خواب هم ندید!!

 از لحظه ای که طفلک ما مَرد شد ؛؛ و مَرد ...

 

نظرات ()



.... غزل فال شمایم
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/۳/٢۸

؛؛؛ این غزل سالهای نه چندان دور برای همسرم سروده شد ؛؛؛


- من ساحره مرده احوال شمایم  

تا آخر این عمر فقط مال شمایم

 

- من خسته ام از درد ، کمی رنجه ز غربت 

با این همه جویای گل حال شمایم

 

- یک لحظه بیایید ، بخوانید چه هستم

من هر چه که باشم ، غزل فال شمایم

 

- آن دم که بیایید و بچینید دلم را 

هر چند رسیده است ؛ ولی کال شمایم

 

- یک بار غزل گفتم و صد بار شنیدید 

من ساحره مرده احوال شمایم.....

نظرات ()



... می رود از یاد
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/۳/۱۸

-دوباره حس غریبی شبیه رفتن باد

و طرح یک زن تنها که می شود آزاد ؛؛؛

 

 

-و چشمهای قشنگی دوباره گریان شد    

همان دو چشم نجیبی که در قفس افتاد.  

 

 

 

-خیال خاطره هایی عجیب دلتنگند   

خیال یک زن نازا که می رود از یاد....

 

 

 

-صداقتی که زمانی شبیه آیینه بود    

شکست،رفت،ندانم به ناکجا آباد ...

 

 

-و پشت پنجره باران دوباره می بارد    

ومرد؛قلب زنی را به رایگان پس داد !!!

      ( به یاد دفتر اشعار قدیم)

نظرات ()



... حسود
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/۳/۱٠


حسود ؛؛؛

واژه ساده ایست...

که مرا ؛

سخت به تو می رساند !!

نظرات ()



... بادآورده آخر
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/۳/٤

شانه که می زنی مویت را

ورق ورق به بادم میدهی ؛؛؛

و من ، این  باد آورده آخر را

به باد چشمانت میدهم ....

تا در سرزمین شهرزاده شعرم

گیرش بیاندازی .....

به دامش که آوردی

بگذارش و برو ......


« که این بادآورده را باد با خود ، خواهد برد....»

 

نظرات ()



... سپید آمدی
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/۳۱

قافیه را که ردیف آمدنت کردم

غزل شدی که بباری؛؛؛

اما دریغ ...

سپید آمدی

و

سپیده دم رفتی ....

تا دم نزنم ....

گیر کنم در خودم ....

و باز هم هی ؛

قافیه را ردیف آمدنت کنم....

نظرات ()



!!! قلب گچی
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/٢٩

دکتر گفته است ، باید قلبم را گچ بگیرم

این رگهای خونی فقط به درد تپیدن می خورند......

و من ؛؛؛

که سالهاست تپیدن را از یاد برده ام.

تپیده ام به خاطر هر چه که بود ؛؛؛

تپیده ام به خاطر هر چه که هست؛؛؛

اما دیگر نخواهم تپید به خاطر هر آنچه که خواهد بود.....

من خودم را در تپیدن هایم کشته ام.!!!

نظرات ()



.... به هر جهت
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/٢٧

 

نقشه ام را خواندی؛؛

مرزبندی کردی مرا؛؛

و عاقبت فهمیدی ...

به هر جهت دوستت دارم .

نظرات ()



... همین !!
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/٢٦

زمان گذشت؛؛؛

و من هنوز دارم خودم را تلخ می نوشم.

و تلخی ام بی گمان تا سالها...

زیر دندان بی حوصلگیهایم باقی خواهد ماند.

 مرا ننوش...

فقط پیاله ات را خالی کن از من...

 و برو ؛؛؛

همین !!!

نظرات ()



.... پریدنی نبود دلم
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/٢٥

حالا بست نشسته ام ؛؛؛

نه برای اینکه پیدایم کنی ...

بسته ام خود را به دلم،،،

تا با رفتنت بر باد نرود ....

 آیا گنجشکهای دلم از سنگ خوردنهای تو پریده اند...؟؟؟

که خوردنی نبودند سنگهایت ...

و پریدنی نبود دلم...

 

نظرات ()



یک شکستگی مفرط!!!
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/٢۳

پاورقی های قلبم را نخوان ؛؛؛

مطالبش به درد تو نمی خورد

درد است که مرا می خورد.

من هنوز هم همانم....

همانی که دیروز بودم

نه آنی که امروز هستم ...

خودم را نگه داشته ام

 از زندگی دور کرده ام...

تا شاید تفاله های سرد و زمستانیم را

به دعای دیدنهایت چال کنم .

حالا ، خدای شکسته خود را بردار

و مرا که شکسته ام در رد پاهایت ،

و این؛؛؛

همه آن چیزی است که به تو داده ام.

یک شکستگی مفرط !!!

 

نظرات ()



توپ قلقلی...
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/٢۱

نشسته ای ؛؛ درست روبرویم

با چشمهای درشت کودکانه ات

معصومانه نگاهم میکنی

و با نگاهت به بازیم می خوانی.

نمی شود گفت نه !

حالا نشسته ام درست روبرویت

و منتظر بازی کودکانه ات هستم.

توپ قلقلی را در دستت می چرخانی؛؛

روبرویم کمی جابه جا می شوی

توپ را که به طرفم قل می دهی ::

انگار تمام دنیایت را برایم می فرستی.

خیره به دستهاش ، با حسی مبهم

آرزو می کنم::

ای کاش؛

همه دنیا همین توپ قلقلی برادرزاده ام بود....

نظرات ()



بگذارید بروم...
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/۱۸

دیگر خسته شده ام

دیگر از نگاههای کلافه مردمان این قبیله ؛؛

از چشمهای درشت کودکان معصومش ؛؛

از خواستن های بی درنگ ؛؛

از رفتن های بی بازگشت ؛؛

دیگر حتی از خودم ؛؛

از خودم هم خسته ام.

می خواهم کوله بارم را بر بندم .

دیگر نمی خواهم ....

در میان انبوه ازدحام های دور و برم

چون عروسکی کوکی بنشینم ،

و تماشا کنم که چگونه

در دستان کودکی بازیگوش خرد می شوم.

دیگر نمی خواهم...

صدای شکستن استخوانهای تقدیرم را بشنوم ،

نمی خواهم ...خبر دار زدن گلهای عاطفه ام همه جا بپیچد.....

می خواهم بروم

_ شاید _

فقط شاید به آرامشی که مدتی است

آن را می جویم ؛؛؛ برسم.

پس رهایم کنید ،

آی مردمان شهر تاریکی

آی حنجره های خسته از غربت فریاد !!!

آی ابرهای مشوش تنهایی.

باید بروم ؛؛؛

امید که از بار خستگیم؛ اندکی کاسته شود...

و شانه های استخوانیم

قدری  آرامش یابند.

... بگذارید بروم....

 

نظرات ()



دزدکی...
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/۱٦

چرا مردمان این شهر

طعم کال سیب را نمی بلعند ؛؛؛

و نمی فهمند که

دزدکی خوردن گندم بارانی .....

چقدر لذت بخش است ؟!؟!

نظرات ()



بیست و ستاره سال تنهایی....
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/۱٤

( یادمان نرود به آنهایی که می خواهیم ،بگوییم دوستشان داریم .....تا دیر نشده )

شاید پاییز  سال آینده ،

وقتی که دو رکعت مرگ می گذاری ،

و گیتار چشمان پاییز را می نوازی....

آن هنگام که ؛

بغض برگها در گلوی پاهایت میشکنند.

به یاد بیاوری که باید می گفتی:

دوستش داری......

اما حالا :

بعد از بیست و آواره سال جدایی ؛

بعد از بیست و ستاره سال تنهایی،

و چقدر دلت برای ستاره ها تنگ شده است،ستارگانی که به قول خودت:

وافور ندارند ،شب را بکشند

و حالا اینجا ؛؛؛؛

نه نشسته ،که ایستاده ای و

روی سنگ ناباوریت را می خوانی:

ملیحه- خرداد هزار و سیصد و نقطه چین...

 _ خط تیره _

اردی بهشت  هزار و سیصد و نقطه چین...

نظرات ()



خودت باش...
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/۱٢

بدون واسطه با او باش؛

خودت باش .

در واقع تو همه ؛؛ اویی ...

و او ؛؛ همه تو....

بی طلیعه طلوع کن

تا؛

او هم به تو بتابد.

نظرات ()



تصمیم « 1 »
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/۱٠

 

تصمیم گرفته ام دیگر از کسی نرنجم...

هر کس مختار است ،همانگونونه با من رفتار کند :

که دلش می طلبد .

همه را می بخشم  ؛؛؛

چون تو در منی.

نظرات ()



تازه وارد در من....
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/٩

 

امروز همه چیز در من عوض شده است ؛

من کس دیگری دیگری هستم ؛

خودم را دیگر نمی شناسم  ؛

باید برای شناخت خودم

این آدم _ تازه  وارد در من _

بکوشم....

نظرات ()



خدا در من حلول کرده است....
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/٩

برای تو :

خدا در من حلول کرده است،

او در من جان گرفته است.

این را می فهمم.

من خدای را در چشمان دختر سه ساله ام می بینم و با او عشق می کنم؛

من خدای را درچروکهای خسته مادرم می یابم و بر آنها بوسه می زنم ؛

من خدایم را در سرمای تن پیرمرد _ صوفی ای _که در کنج خیابان منزل دارد ،می یابم و به او غبطه می خورم.

من خدای را در اینها یافته ام رفیق...

اما دیر ....

خدای من ؛؛؛

تو همیشه بودی ......

همینجا کنار من.....تو همین بودی ؛

آه که من از تو غافل بودم .

مرا ببخش و بیامرز.

نظرات ()



تنها تو را می خواهم و می خوانم....
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/٩

 (صبح امرز با خدایم آشتی کردم . خبر .....)

خدایا ؛ تو که هستی ای یگانه آفریدگار....

ای معبود من .... ...  مرا دریاب ...

که چندی است ... دیر زمانی است ....

تو را گم کرده ام.

دیر زمانی است که در فکر همه چیز و همه کس بوده ام _ _ شرمنده ام _ _ الا تو...  

به همه چیزاندیشیده ام  جز ذات پروردگاریت .؛ جز حق ربناییت .؛ جز درد آشناییت

خدایا مرا از پیش خود راندی و به اینجایم کشاندی .

مرا از آسمان به زمینت انداختی ...

حال خود مرا بر گردان...... به جایی که نمی دانم کجاست ...

نه بهشتت را می خواهم .... و نه جهنمت را

من خودت را می خواهم

همان خودی که سالهاست در من گم شده ؛ دفن شده است ؛

من نورت را می طلبم ،همان نوری که سالیان پیش در کودکیهایم گم کرده ام.

مرا دریاب بار خدایا ؛

مرا دریاب آشنایم  ؛

مرا دریاب ، دریابم ؛

من خودم را می خواهم ، نه خودی که چون خودم باشد ...

خودی که چون تو باشد ..

پاک و منزه ......طیب و طاهر .....

همان خودی که در من دمیدی .

آه .....خدای من .....

اشک امانم نمیدهد ....

بس کنید ای قطره های دو دوزه باز بازاری ؛ که از شما هم خسته ام .

راه ارتباط با معشوقم را نبندید ...

بگذارید حلا که قلم خودش دارد میرود که راهی بیابد ....

مرا نیز با خود بکشاند ...بگذارید تمام کاینات را در آغوش بردارم .....شاید سو سویی نزدیکتر شدم.......به اویی که این همه از او دورم .

چه ساده ام من ....

او در من است؛ اینجا ؛ در رگهایم ؛ در جانم ......و در قلمم

اینک اوست  که قلم مرا می گرداند .

کاش زودتر آمده بودی خدا جان ...

یا من ابله دل  به سراغت نیامده بودم....

مرا متبرک کن بار اله من ....

این بار از تو هیچ نمی خواهم

دیگر نمی خواهم تقدیرم را نیک بنویسی؛

نمی خواهم .... دیگر هیچ نمی خواهم ...هیچ نمی خوانم

تنها تو را می خواهم  و می خوانم ..... تنها تو را.....

نظرات ()



رو سر بنه به بالین...
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/٩


( نمی خوام ادامه مطلب بذارم ....چون می خوام هر کی میاد همه این شعر و کامل بخونه و ازش لذت ببره )


رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

***

ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن

***

از من گریز تا تو ، هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن

***

ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

***

خیره کشی است مارا ، دارد دلی چو خارا

بکشد ، کسش نگوید :" تدبیر خونبها کن

***

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن، وفا کن

***

دردی است غیر مردن ، آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟

***

در خواب ، دوش، پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

***

گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد

از برق این زمرد ، هین ، دفع اژدها کن

نظرات ()



مرده بودم....
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/۸

 

مرده بدم زنده شدم،گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

*****

دیده ی سیرست مرا،جان دلیرست مرا

زهره ی شیرست مرا،زهره ی تابنده شدم

*****

گفت که سرمست نه ای ،رو که از این دست نه ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

 

( آن کسی که از شراب عشق حق مست شد،

از طرب آکنده می شود

.مرده ای بوده که زنده شده است

و گریه ای که خنده می شود )

نظرات ()



قفس کوچک استخوانی...
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/۸

 

هر لحظه حرفی در ما زاده می‏شود

هر لحظه دردی سر بر می‏دارد

و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می‏کند

این ها بر سینه می‏ریزند و راه فراری نمی‏یابند

                   مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش‏ش چه اندازه است؟

نظرات ()



خیر بنویس
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/۸

 

خدایا تقدیر مرا خیر بنویس


آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی ؛ من زود نخواهم


و آنچه را تو زود می خواهی ؛ من دیر نخواهم ...

 

نظرات ()



راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/۸

 


نامم را پدرم انتخاب کرد!
نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم!
دیگر بس است!
راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...

دکتر علی شریعتی

 

نظرات ()



فراموشش کن....
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/٧

 

خداوندا
از بچگی به من آموختند همه را دوست بدارم
حال که بزرگ شده ام
و
کسی را دوست می دارم
می گویند:

فراموشش کن

دکتر علی شریعتی

نظرات ()



کفش هایم...
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/٧


*****

ترجیح می دهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم  

تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکرکنم


*****

نظرات ()



پر باز کن...
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/٧

 

_  پر باز کن...

   پرواز کن تا اوج، تا عشق، تا خدا...

   می دانم که می رسی...

   در طالع تو نیک بختی است پس نهراس پرواز کن...

 

نظرات ()



حوا....
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/٧

_ دوباره سیب بچین حوا

   من خسته ام

   بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند …


   خسته ام...

 

نظرات ()



یک اشتباه کردی و زن آفریده شد....
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/٦


دستی به گِل کشیدی و تن آفریده شد
بعد از کمی تمام بدن آفریده شد

یک کاسه آب و چرخ ، که می چرخد و بر آن
اندام خیس دلبر من آفریده شد

آرام با دو دست خودت حلقه می زدی
تا اینکه سر به روی بدن آفریده شد

ساکت نشسته بودی و شیطان به صورتش
ناخن کشید و بعد دهن آفریده شد

آنوقت روبروی تو خندید و گفت : آه !
یک اشتباه کردی و زن آفریده شد


نظرات ()



دارا و سارا...
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/٦


دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد

بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد

****

کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتی دل دماوند، آتشفشان ندارد

****

دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد

****

روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

****

بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد

****

دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد
نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد

****

دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد

****

آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد

****

سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد

****

کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

****

هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی
بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد

****

نظرات ()



ای وای مادرم...ای وای مادرم...
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/٦


آهسته باز از بغل پله ها گذشت


در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود


اما گرفته دور و برش هاله ئی سیاه


او مرده است و باز پرستار حال ماست


در زندگی ما همه جا وول میخورد


هر کنج خانه صحنه ئی از داستان اوست


در ختم خویش هم بسر کار خویش بود


*****


بیچاره مادرم


هر روز میگذشت از این زیر پله ها


آهسته تا بهم نزند خواب ناز من


امروز هم گذشت


در باز و بسته شد


با پشت خم از این بغل کوچه میرود


چادر نماز فلفلی انداخته بسر


کفش چروک خورده و جوراب وصله دار


او فکر بچه هاست


هرجا شده هویج هم امروز میخرد


ادامه مطلب ...
نظرات ()



می ترسم از پدرم بزرگتر بشم...
نویسنده: شهرزاد شعر - ۱۳٩٠/٢/٥

وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی سنش ۳۰ برابر من بود.

وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من؛

وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من؛

وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من؛

وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من؛

وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من؛

وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر؛

من می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم "

دکترعلی شریعتی

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »